آغاز سال ۹۸....
سلاااااام فندقاااام .....
عیدتون مباااارککککک🎇🎇🎉🎉🎉🌷🌷
انشالله که امسال سال خوب و شاد و بابرکت همراه با سلامتی و تندرستی باشه براتون عشقای مامانی🙏🙏🙏🙏😍😍😍😘😘😘😘
جونم براتون بگه که شما دوتا وروجکا ۲۲ اسفند تعطیل شدین و پاتون رو کردین تو یه کفش که میخوایم بریم خونه ی باباجون اینا . خلاصه که باباجون اومد دنبالتون و بردتون خونشون . مامانی تنها شد 😕.
برای سال تحویل هم چون شما دوتا فندق اونجا بودین ماهم اومدیم تا پیشتون باشیم . خاله شمیم اینل هم اومدن . خلاصه که دور همی سال نو رو آغاز کردیم . تا روز دوم عید همونجا بودیم بعدش میخواستیم بریم به آقاجون اینا سر بزنیم که دوباره شما گریه و زاری که ما نمیایم میخوایم بمونیم😐😐😐. با بدبختی راضیتون کردیم که بیاین باهامون ولی شرط گذاشتین که دوباره برگردین همینجا 😁😁. خلاصه که رفتیم سر زدسم برگشتیم دوباره شما دوتا رفتین خونه ی باباجون .
مامانی موند و تنها در خانه چون بابایی هم میرفت سرکار . مامانی حوصلش سر میرفت تو خونه . بخاطر بارون شدید و سیلی هم که شیراز راه افتاده بود نمیتونستیم جایی بریم بگردیم 😞😞😟
خلاصه که مامان طاقت نیورد و اومد دنبالتون . که برگردین . با گریه اومدین خونه . گفتیم بریم یه سر به آقاجون اینا بزنیم چون عمو مهدی اینا و عمه رویا اینا هم اومده بودن . رفتن ما به اونجا همانا و ماندن شما اونجا هم همان😐😐😐😐
چی بگم من آخه به شما ....
شما قصد کرده بودین که ایام عید یه روز هم خونه تشریف نداشته باشین
خلاصه که رسید به سیزده بدر ....
همگی با هم با عمه رویا اینا و عمه مهشیداینا و آقاجون اینا رفتیم رودبال که خیلی هم خوش گذشت و همه جا سبز و زیبا بود .
اینم از جریانات ایام عید ....
در آخر هم عکسهایی از این ایام رو براتون یادگاری میذارم.












عیدتون مباااارککککک🎇🎇🎉🎉🎉🌷🌷
انشالله که امسال سال خوب و شاد و بابرکت همراه با سلامتی و تندرستی باشه براتون عشقای مامانی🙏🙏🙏🙏😍😍😍😘😘😘😘
جونم براتون بگه که شما دوتا وروجکا ۲۲ اسفند تعطیل شدین و پاتون رو کردین تو یه کفش که میخوایم بریم خونه ی باباجون اینا . خلاصه که باباجون اومد دنبالتون و بردتون خونشون . مامانی تنها شد 😕.
برای سال تحویل هم چون شما دوتا فندق اونجا بودین ماهم اومدیم تا پیشتون باشیم . خاله شمیم اینل هم اومدن . خلاصه که دور همی سال نو رو آغاز کردیم . تا روز دوم عید همونجا بودیم بعدش میخواستیم بریم به آقاجون اینا سر بزنیم که دوباره شما گریه و زاری که ما نمیایم میخوایم بمونیم😐😐😐. با بدبختی راضیتون کردیم که بیاین باهامون ولی شرط گذاشتین که دوباره برگردین همینجا 😁😁. خلاصه که رفتیم سر زدسم برگشتیم دوباره شما دوتا رفتین خونه ی باباجون .
مامانی موند و تنها در خانه چون بابایی هم میرفت سرکار . مامانی حوصلش سر میرفت تو خونه . بخاطر بارون شدید و سیلی هم که شیراز راه افتاده بود نمیتونستیم جایی بریم بگردیم 😞😞😟
خلاصه که مامان طاقت نیورد و اومد دنبالتون . که برگردین . با گریه اومدین خونه . گفتیم بریم یه سر به آقاجون اینا بزنیم چون عمو مهدی اینا و عمه رویا اینا هم اومده بودن . رفتن ما به اونجا همانا و ماندن شما اونجا هم همان😐😐😐😐
چی بگم من آخه به شما ....
شما قصد کرده بودین که ایام عید یه روز هم خونه تشریف نداشته باشین
خلاصه که رسید به سیزده بدر ....
همگی با هم با عمه رویا اینا و عمه مهشیداینا و آقاجون اینا رفتیم رودبال که خیلی هم خوش گذشت و همه جا سبز و زیبا بود .
اینم از جریانات ایام عید ....
در آخر هم عکسهایی از این ایام رو براتون یادگاری میذارم.












مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



آغاز سال ۹۸.... 






